درنگ

وقتی 5 سال داشت از او در باره ی اندازه ی ستاره ها پرسیده بود و او
با چهره ی خسته و چشمان خمارش با دست های چروک شده در تنور را به او نشان داده بود ، از جواب مادربزرگ خنده اش گرفت ولی یک لحظه با خود گفت چطور توقع جواب صحیح دادن از مادربزگی را دارد که بیش از نیمی از عمرش فقط سعی کرده بود با برشته در آوردن
نان های تنور برای لحظه ای از طعنه های پدربزرگ رهایی یابد یا شاید روی تک تک نان
ها چهره ی پسرش را می دید و سعی می کرد با برشته در آوردن نان ها به خیال خود پسرش را نیز پخته تر کند.
چهره اش گرفته شد نکند تجربه تلخ گذشته دوباره تکرار شود ، نکنه این بار او جای مادربزرگ را بگیرد ؟ مثل آدم های بی اراده به غروب همان روز برگشت، برادرخردسالش روی حوضی که در وسط حیاط کوچکشان قرار داشت راه می رفت و رفته رفته سرعت حرکت پاهای کوچکش  را بیشتر می کرد ، صدای دلنشین مادر و تنها خواهرش از خانه ی نقلیشان به گوش می رسید ، با دستهای سیاه شده اش پیچ گوشتی را از زمین برداشت و روی موتور قراضه اش چرخاند ، صدای قدم های برادرش را که تندتر شده بودند توجهش را جلب کرد سرش را چرخاند و در اولین نگاه سر کم مونی برادرش که دیروز موهای آن را اصلاح کرده بود را دید و به خاطر آورد وقتی هم سن او بود پدرش موهای او را اصلاح می کرد .
یک لحظه همچون طاووس پر غرور به خاطر مرد شدنش به خود بالید همان لحظه افتادن برادر نازنینش در آب را دید و لحظه ای بعد حوضی با آب سرخ .
به پدر چه می خواست  بگوید ؟
به سالن بیمارستان نگاهی کرد شرم از نگاه های سنگین مادر مانع رفتنش به داخل شد .
روی نیمکتی نشست و سرش را بین دو دستانش حبس کرد و به کفش هایش زل زد ، ای کاش وقتی بندهای باز کفش برادرش را می دید آن ها را می بست ، ای کاش .
دست های سردش را روی گونه های داغش گذاشت تا برروی آتش تنوری که در درونش روشن شده بود آب سرد صبر را بپاشد.
چشمانش می سوخت لحظه ای آن ها را بست و دوباره باز کرده گل های باغچه را دید که پیراهن های رنگارنگ به تن کرده بودند و بی توجه به غم او شادی می کردند ، غنچه های تازه به دوران رسیده خیلی زیباتر از مادرانشان می رقصیدند.

با صدای گوش خراش خواهرش به خود آمد ، سرش را چرخانده چهره ی پریشان خواهرش را دید که با فریاد اسم او به طرفش می آمد وقتی نزدیک تر شد بغضش ترکیده بود و دیگر مجالی برای پاک کردن اشک های چشم نداشت .  

 

/ 50 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سکه ها همیشه صدا دارند، اما اسکناس ها بی صدا. پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود بیشتر آرام و بی صدا باشید . . . با ادامه مطلب آزادی به روزم ومنتظر نظرتون...

سیب

سلام خیلی زیبا بود ممنونم [گل]

قلم دل

سلام اخوی تصاویر متحرک بالای وبم رو از این سایت استفاده کردم http://www.1abzar.com و این قسمت : ابزار نمایش اسلایدر تصاویر (4 نوع) http://www.1abzar.com/abzar/slider.php بعد از تنظیمات دلخواهتان و دادن عکس های مورد نظر خودتان آخرش یک کد بعتون میده که باید در قالب وبتون قرارش بدهید اون وقت تصاویر متحرک به صورت اسلاید بالای مطالب تون نمایش داده میشه فقط باید در قالب وبلاگتون کد مورد نظر رو در جایی کپی پیست کنید که قبل از این تگ باشه <BLOGFA> در این صورت بالای همه ی مطالب ؛ اسلاید نمایش داده میشه خدا قوت

عبدالعباس محسنی(کرج)

سلام,داداش به روزم منتظرنضرات گرمتون هستم,یامولاعلی. (وب اختصاصی هواداران حاج جوادممبینی).

[گل][متفکر]

ستاره

[گل][گل][گل][گل][دست]

دووووست

خیلی خوب نوشتی[تایید][دست][دست][دست]

پروین

قلم فوق العاده ای داری.

سپهر

عالی بود[دست]

شیوا

[دست][تایید]