شعر طنز/ تفاوت مادر قدیم و مادر جدید

لبخند نهاد بر لب من   
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست   
تا هستم و هست دارمش دوست


مادر جدید

گویند مرا چو زاد مادر   
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح   
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید   
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش   
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح   
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار   
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند   
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس   
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز   
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم   
گل گفتن و گل شنیدن آموخت

/ 7 نظر / 66 بازدید
هدیه

سلام عزیزم آپ کردم بیا حتما هم نظرتو واسه دو تا نوشته های جدیدم بذار حتما راستی ببخشید اگه نمی تونم زود به زود سر بزنم منتظرم

بیقرار

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد ویرانم می کند من از دست رفته ام ، شکسته ام می فهمی ؟ به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛ اما اشک نمی ریزم پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند [گل]

آرام

واقعا دست مریزاد[خنده]

آرام

واقعا دست مریزاد[خنده]

آرام

با اجازتون برش می دارم

motahareh

سلام ممنون از حضورتون من شمارو لینک کردم [گل]