پدر و مادر


10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...

..

20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....

... ... ... ... ..

30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!

..

باباش گفت چرا گریه میکنی..؟

..

گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرمان

ممنون که به وبم سر زدی وبلاگخیلی خوبی داری[گل]

بهار (رز وحشی)

سلام . ممنون که به وبلاگم سر زدید . متنهای قشنگی دارید و قالبتون هم ساده و دوست داشتنیه . [گل]

مهدیه

آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[گل][گریه]

سید

باتمام وجود گناه کردیم اما نه نعمت هایش را از ما گرفت نه گناهانمان را فاش کرد حالا ببیندیشیم اگر اطاعتش را کنیم چه میکند...

بی بال

سلام آپم بیا منتظرتم نظر هم بدید

علی

بودنی که فراموشش کرده بودم ، امروز شرط بودنم شده ، با تک نوشته ای کوتاه ، دعوتید به عاشقانه هایم ...[گل]

علی

بودنی که فراموشش کرده بودم ، امروز شرط بودنم شده ، با تک نوشته ای کوتاه ، دعوتید به عاشقانه هایم ...[گل]

نازبانو

چقدر تلخ و عمیق بود این داستان پدر با دستان لرزان

حمید رضا

جالب بود داستان پدر و پسر[گل][گل][گل]

هدیه

واقعا مرسی:) هم به خاطر نوشته های قشنگت هم به خاطر شعر