نیاز بشر به دین

به اعتقاد ما همان عنوانی که از قدیم مورد بحث بوده، صحیح می‌باشد و آن «نیاز بشر به دین» است. ولی نویسندگان جدیدی که رویکرد سکولاری دارند، مسئله را با عنوان «انتظار بشر از دین» مطرح می‌کنند. اما این عنوان صحیح نیست و اشکالات زیادی بر آن وارد است. از اینرو مباحث در چهار محور ارائه می‌شود:
 
محور اول: نارسایی تعبیر «انتظار بشر از دین »
الف« حد انتظار بشر از دین تا کجاست؟
اولین اشکال آن است که انسان‌ها مختلفند و هر کدام به تناسب نیاز، انتظاری از دین دارند. به عنوان مثال دختر و پسر جوانی که ازدواج نکرده و تشکیل خانواده نداده‌اند، انتظارشان از دین آن است که دین برای آن‌ها خانه بسازد و زمینه ازدواج آنان را فراهم کند. افرادی هم که به دنبال مقام و منصب هستند انتظارشان این است که دین به آن‌ها منصب بدهد. بنابراین هر یک از انسان‌‌ها از دین انتظاری دارند و نمی‌توان حدود انتظار بشر از دین را مشخص کرد.
ب« ناشناخته نمی‌توان از دین انتظار داشت.
ابتدا باید دین را بشناسیم بعد نسبت به آن توقع داشته باشیم. کسی که دین را نشناسد نمی‌تواند توقعی از دین داشته باشد. زیرا بر اساس قانون «ضرورت سنخیت بین علت و معلول»، هر چیزی نمی‌تواند علت هر چیز شود. مثلاً داروی گوش درد، غیر از داروی گلو یا چشم درد است و نمی‌توان با آن گلو و چشم را درمان کرد. بنابراین تا دین را نشناسیم نمی‌توانیم از آن انتظاری داشته باشیم.
ج« با قداست دین ناسازگار است.
تعبیر «انتظار بشر از دین » دین را در حد لوازم و ابزاری مادی تنزل می‌دهد و نشان می‌دهد کسانی که مسئله را این‌گونه مطرح می‌کنند، به دین نگاه ابزاری دارند؛ همانند نگاه به یک چکش. این نگاه برخلاف واقعیت دین و ناسازگار با قداست آن است، زیرا دین وابستگی انسان و جهان به خداست که هم عقاید دارد و هم تکالیف و هم اخلاقیات و نه یک ابزار مادی.
د« اصالت دادن به بشر
اساساً طرح مسئله انتظار بشر از دین، آن هم با این عنوان ریشه و خاستگاه اومانیستی دارد.
توضیح این که ماتریالیست‌های قرن اخیر، چون دریافتند در این مکتب، انسان‌ فقط تولیدکننده و مصرف‌کننده توصیف شده است  »مانند حیوان« و از معنویت در دیدگاه‌های آن‌ها خبری نیست، برای فریب دادن مردم، در مکتب‌ فکری خود معنویتی ایجاد کردند تا دیگران نگویند ماتریالیست‌ها فاقد معنویت‌اند. آن معنویت مصنوعی، اصالت انسان یا «اومانیسم» است. اینان به انسان اصالت بخشیدند و دین و خدا و مذهب را در خدمت بشر قرار دادند و در مقابل خداپرستان، گفتند اگر مقدسات شما خدا، ملائکه و پیامبران هستند، از نظر ما بشر مقدس است. ایشان تعبیر «انتظار بشر از دین » را به جای «نیاز بشر به دین » به کار بردند. نویسندگانی هم که این مسئله را مطرح می‌کنند از همان مکتب تأثیر گرفته‌اند. اما متدینان، اصالت را به دین می‌دهند و بشر را در خدمت دین می‌شمارند.
هـ« ناسازگاری اصالت ابزار تولید با اومانیسم
همه مادی‌گراها و کسانی که اصالت انسان را مطرح می‌کنند و آن را می‌پذیرند، انسان را بنده‌ی اقتصاد می‌دانند و در حقیقت اصالت را به اقتصاد »ابزار تولید« می‌دهند.
 چون می‌گویند ادوات تولید، محرک تاریخ است. محور اقتصاد و جامعه‌شناسی و فرهنگ و. . . را ادوات تولید می‌دانند و مدعی‌اند اگر ادوات تولید عوض شود، اقتصاد و فرهنگ عوض می‌شود. بنابراین کسانی که می‌خواهند اصالت را به انسان ببخشند چون اصالت را به ابزار تولید »اقتصاد« داده‌اند، در واقع اصالت را از انسان سلب کرده‌اند.
 البته این اشکال به تمام اومانیست‌ها وارد است و به کسانی که تعبیر «انتظار بشر از دین » را مطرح می‌کنند اختصاص ندارد.
و« مطرح نبودن حق و باطل
کسانی که مسئله را با عنوان «انتظار بشر از دین » مطرح می‌کنند، در واقع به دنبال پیدا کردن «حق و باطل » نیستند. بلکه به دنبال چیزی هستند که مشکل آنها را برطرف کند. اگر روزی مسلک حق، درد آن‌ها را چاره کرد، به آن رو می‌آورند و اگر روزی هم، مسلک بودایی و هندو و سایر آیین‌های خرافی، درد آن‌ها را دوا کرد پیرو آن‌ها خواهند شد. این‌ها کاری به حق یا باطل بودن چیزی ندارند، تنها می‌خواهند نیازشان را برطرف و مشکل خود را چاره کنند. در حالی که دین‌پژوه و متکلم اسلامی هدفش شناخت حق و آیین حق و دوری از باطل است.
علاوه بر این‌که نتیجه چنین نگرشی، توجیه‌گری باطل و تقدیرگرایی به معنای نادرست آن است. به عنوان مثال بنابر آیین بودا و برهمن که به تناسخ اعتقاد دارند، کسانی که در حال حاضر زنده‌اند ده‌ها بار آمده‌اند و رفته‌اند. به نظر آنها کسانی که در این زمان فقیر و بدبختند، به خاطر آن است که در زندگی قبلی گناهکار بوده‌اند و اکنون جزای اعمال خود را می‌بینند. اما انسان‌هایی که در حال حاضر صدرنشین هستند ارواح نیکوکاری بوده‌اند که در زندگی جدید، پاداش اعمال خود را دریافت می‌کنند. این اندیشه، درد کسانی که می‌خواهند انقلاب‌ها را خاموش کنند و بگویند حق با صدرنشین‌هاست و کارگر و کشاورز حقی ندارد، چاره و مشکلشان را برطرف می‌کند.
پس در واقع این عده دنبال حق و باطل نیستند بلکه دنبال توجیه‌گری کار باطل خود هستند، همچنانکه قضا و قدر »به معنای باطل آن« ، توجیه‌گر نظام معاویه بود که می‌گفت قضا و قدر این است که من مالک‌الملوک شما باشم و شما برده و بنده من باشید. اینکه در مکتب اشعری قضا و قدر خیلی با اهمیت است ازآثار و بازمانده‌های دوران معاویه است.
محور دوم: نیاز بشر به دین
دو عامل باعث نیاز بشر به دین می‌شود:
الف« حسّ مذهبی
دین به تعبیر عوام، غذای روح انسان است و به تعبیر علمی صدایی است که بشر آن را از درون خود می‌شنود.
روانشناسان می‌گویند بشر از نظر روحی چهار بعد دارد و یا به تعبیر بهتر چهار خواسته غریزی و فطری دارد و خداوند این چهار خواسته را در درون انسان‌ها نهاده است :
1- بعد علمی و حس آگاهی: بشر می‌خواهد از وقایع و امور آگاه شود؛ حتی بچه زمانی که صدایی بشنود، متوجه آن جهت می‌شود تا ببیند صدا از کدام سو آمده است. این ویژگی‌ همان حس آگاهی و بعد علمی روح انسان است.
اگر خالق انسان این حس آگاهی را در درون او قرار نداده بود، بشر از نظر علمی در همان پله اول باقی می‌ماند. اگر مشاهده می‌کنیم بشر، از پلکان علم بالا رفته است، علتش همین حسّ علمی است.
2- حسّ اخلاقی و حسّ نیکی: در همه افراد »حتی فاسق و قاتل« میل به نیکی وجود دارد. البته گاهی این میل منحرف و فطرت دگرگون می‌شود که امری ثانوی است. به خاطر این حس است که تمام بچه‌ها راستگو هستند و محال است بچه، روز اول دروغ بگوید زیرا راست‌گویی فطری انسان است و اگر تمام دنیا را جست‌وجو کنید، حس آگاهی و حسّ نیکی را در انسانها خواهید یافت.
3- حسّ زیبایی: تمام افراد بشر به موجودات زیبا علاقه دارند. همه مردم وقتی وارد باغی می‌شوند از گل‌های زیبا لذت می‌برند. اگر حس زیبایی نبود، هنری هم نبود و کاشی‌کاری و خوش‌نویسی ونقاشی و فرش‌های رنگارنگ و معماری‌های با شکوه وجود نداشت.
4- حسّ مذهبی: مذهب یعنی توجه به ماوراءطبیعت. در تمام افراد بشر نوعی توجه به ماوراءطبیعت وجود دارد. به ویژه پیش از بلوغ، در نوجوانان بحرانی پدید می‌آید که توجه به ماوراءطبیعت است.
ویل دورانت کتابی درباره تمدن دارد که در آن می‌نویسد: قدیمی‌ترین آثار باقی‌مانده از بشر، آثار مذهبی است. هرکجا رفته‌ایم و کنجکاوی کرده‌ایم، در آن‌جا معبود و مجسمه‌ای دیده‌ایم و آثار دینی همراه بشر بوده است؛ گویی دین و بشر همزاد بوده‌اند.
بنابراین معلوم می‌شود در تمام افراد بشر نوعی گرایش به دین وجود داشته و دارد. البته اگر این گرایش در او پرورش یابد، متدین می‌شود و اگر محیط و محل تعلیم و تربیت، آلوده باشد این حسّ در باطن منزوی می‌شود. قرآن هم به فطری بودن دین اشاره می‌کند و می‌فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»[2]
کلمه «فطرة ‌الله» در‌ این‌جا از نظر ادبی «حال» برای «دین» است ؛همان که در قرآن چنین توصیف شده است: «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»[3]بنابراین خدا بشر را با روح و انگیزه دینی آفریده است.
فرق بین امور عادی و فطری
ممکن است این سؤال به ذهن آید که چگونه می‌توان امور عادی را از امور فطری تفکیک کرد و تفاوت آن‌ها چیست؟
در پاسخ باید گفت سه فرق بین امور عادی و فطری وجود دارد:
1- امور عادی علت می‌خواهد درحالی که امور فطری ذاتی است و غیر معلّل.
2- ممکن است در محیط‌های مختلف، امور عادی متفاوت شوند اما امور فطری ثابتند.
3- امور عادی را می‌توان ریشه‌کن کرد اما امور فطری، هر چند ممکن است ضعیف و کم نور شوند اما ریشه‌کن نمی‌شوند. به عنوان مثال در شوروی سابق، هفتاد و نه سال علیه خدا تبلیغ کردند اما بعداز فروپاشی، دوباره بازگشت به مساجد آغاز شد و فطرت مذهبی مردم ظاهر شد.
اگر این چهار حسّ فطری بشر را درک کردیم می‌فهمیم که مذهب، مورد نیاز بشر است. بشر می‌خواهد با این حسّ، پاسخ این رشته سؤال‌ها را پیدا کند: از کجا آمده‌ام؟ برای چه آمده‌ام؟ و به کجا خواهم رفت؟
مذهب به این سؤال‌ها جواب می‌دهد. این سوال‌ها از حسّ مذهبی بشر ناشی شده است و دین به آن‌ها پاسخ می‌دهد و می‌گوید:
از کجا آمده‌ام؟ عالم غیب.
برای چه آمده‌ام؟ تکامل.
کجا خواهم رفت؟ به جهان دیگر.
بنابراین اولین علت نیاز بشر به دین، حس مذهبی بشر است و دین به این حس پاسخ می‌دهد حتی ممکن است بگوییم دین حس علمی انسان را هم تکمیل می‌کند. از این رو می‌توان گفت: دین که همان وابستگی انسان و جهان به خداست، پاسخگوی دو بعد از ابعاد روحی بشر است.
همین پاسخ‌گویی است که موجب تفاوت انسان‌شناسی و جهان‌‌شناسی خداشناسان و مادی‌گرایان می‌شود؛ زیرا در نظر خداشناسان، انسان و جهان مانند کتابی است که اول و آخر دارد و اول و آخر آن هم معلوم است، اما در نگاه مادی گرایان، مانند کتابی است که اول و آخر آن معلوم نیست .
ب« نیاز بشر به قانونگذاری
عامل دیگر نیاز بشر به دین، آن است که اگر بشر بخواهد زندگی متعادلی داشته باشد، نیاز به قانونی دارد که در آن حقوق همه انسان‌ها رعایت شده باشد. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند بدون قانون، بطور متعادل زندگی کند.
 این قانون را بشر نمی‌تواند تعیین کند، زیرا بشر از این قانون سود می‌برد و به سود خود و اقوام و قبیله و طبقه و. . . گرایش بیشتری دارد.
اگر بشر، واقعاً بخواهد یک قانون جهانی وضع کند باید این قانون از دو شرط برخوردار باشد:
1- قانون‌گذار، انسان‌شناس باشد.
2- قانون‌گذار، سود شخصی نبرد.
این دو شرط در دین موجود است، اما در قوانین بشری نیست. به سازمان ملل که نمایندگان صد و نود و چهار کشور در آنجا جمع شده‌اند، بنگرید. همه کشورها، عاقل‌ترین افراد خود را به آن‌جا می‌فرستند، ولی تا به حال نتوانسته‌اند یک گره از پای بشر باز کنند. چون انسان‌شناس نیستند و هر کدام می‌خواهند به نفع دوست خود کار کنند نه به نفع بشریت و انسانیت.
محور سوم: آثار سازنده دین
برای دین می‌توان چهار اثر سازنده بیان کرد:
الف« تکامل علوم در سایه مذهب
ب« ضمانت اجرای قوانین
ج« تعدیل غرائز
د« پرورش فضائل
/ 2 نظر / 72 بازدید

سلام

ولی اله

سلام..ممنون که سرزدید..التماس دعا[منتظر][گل]